دبیرستان که میرفتم سال اول یا دوم بود که همسایه بغلیمون یه مستاجر اورد ! از اونجای که شخصیت من کلا آنتی همسایه هستش خیلی برام مهم نبود کی میاد و میره … خونه ما یه بالکن داشت که مشرف بود به حیاط خونه این مستاجر … اون موقع من رنگ روغن کار میکردم … دوست داشتم سه پایه ام رو ببرم رو بالکن و اونجا کار کنم … محیطش اروم بود و دوستش داشتم … همه چی خوب بود تا اینکه این همسایه جدید امد ! ایشون سه تا دختر پشت سر هم داشتن ! فک کنم هفت ساله ، شش و نیم ساله و شش ساله بودن ((: به هر حال خیلی شبیه به هم بودن … یه روز که من داشتم رگ برگ میکشیدم و قلم صفر دستم بود و نیاز به تمرکز داشتم دیدم به شدت از خونه این همسایه صدای کاسه بشقاب و قابلمه میاد ! یه نیگا کردم دیدم این سه تا دختر هر کدوم اندازه قد و وزنشون کاسه بشقاب و قابلمه دستشونه و دارن میان تو حیاط … پشت سرش هم مامانه فرش و پرده و یخچال و گاز به دست امدن تو حیاط … فک کن یه هفته بعد از امدنشون به این خونه ! اوائل ابان ماه بود . این ها مادر و سه تا بچه به طرز وحشتناکی افتادن به جون این وسائل و میسابیدنشون … شاید هفت ساعتی اینها ظرف شستن و فرش شستن و گاز شستن و بعد بردن تو خونه ! بعدم مادره امد حیاط رو شروع کرد با کف و شامپو شستن و دخترا دمپایی هاشون رو شستن و یکی یکی غسل کردن رسما !!! خوب اولش فک کردم یه خونه تکونی بوده و تموم شده رفته اما این برنامه هر هفته بود ! مث کار خونه تکونی عید این بچه ها کار میکردن و میشستن و میسابیدن ! بعد این بچه کوچیکه شب ادراری داشت … صب به صب صدای عر و بوق این بچه از تو حیاط میامد … مادره بچه رو میاورد تو حیاط و لخت ولش میکرد ! بعد میرفت لیف میاورد و این بچه رو میشست میشت میشت میشت و میزد و میزد و میزد ! بعد بچه رو نگه میداشت کنار حیاط تا تو افتاب خشک بشه و میرفت خونه رو میاورد تو حیاط و میشست و بر می گردوند سر جاش ! بعد حسن ختام کارهاش هم اب کشیدن پاهاش بود ..خانوم دامنش رو میزد بالا و رون های سفیدش رو مینداخت بیرون و اینجور مواقع هم روسریش رو سفت میکرد و موهاش رو می کرد تو که نامحرم از بالا مالاها نبیندش !!! بعد کامل لباس هاش رو در میاورد و به دخترش میگفت براش لباس بیاره و بعد از اینکه صد و نود و ده بار خودش رو اب میکشید و شلنگ رو اب میکشید و همه چی رو اب میکشید میرفت تو !! بعد نمیدونم باز چی میشد این زن چند دقیقه بعد با یکی از دخترهاش زیر بغلش میامد بیرون و باز همون شستن و زدن و اب کشیدن و عر و بوق بچه … نکته جالب این بود که دختر ها کپی برابر اصل مادرشون بودن … همه وسواسی شدید !!!! حتی کوچیکه ! یعنی یه دست و رو شستن اینها زیر یک روز و نیم طول نمیکشید ! من هیچ وقت ندیدم مردی به این خونه بیاد . خوشبختانه به سه ماه نکشید از اون محله رفتن … چون به قیمت خونه پول اب امده بود و مواد شوینده تو محلمون کمیاب شد و مردم و صاحب خونه شاکی بودن و از همه بدتر همه نقاشی من از رئال به کوبیسم تغییر سبک داده بود !!!! فک کنم از همون موقع بود که من نسبت به گریه بچه الرژی گرفتم و عصبی میشم !!



ما یه فامیل داشتیم سببی و نسبی خونی و صیغه ای ! بعد این فامیل ما یه مادر بود که هشت تا بچه اش مرده بودن و فقط یه پسر با هزار تا دعا و نذر و اینها مونده بود !!! البته فک کنم دیگه انقدر زاییده بود که علم پیشرفت کرد و بچه زنده موند اخر ! به هر حال الان فوت کرده بنده خدا … خدا بیامرز رو هر وقت من دیدم داشت خونه تمیز میکرد ! سبزی میشست و پسرش رو غسل میداد ! به سی سالگی نکشیده بود که ارتروز گرفته بود و بعدش هم یواش یواش دیگه نتونست راه بره … یادمه که هر هفته ده بیست تا پتو میاورد تو حیاط و ای اینها رو لگد میکرد … اینها رو لگد میکرد و میشست و بعد حیاط رو میسابید … این بنده خدا صب ساعت پنج بیدار میشد و ساعت ده شب از شست و شو فارغ میشد و میرفت حموم تا ساعت ۵ صبح ! انقدر این به تمیزی اهمیت میداد داده بود کف حیاط و اطرافش رو سنگ کرده بودن و اینجوری راحت میتونست بشوره و برق بندازه … دقیق آمارش از دستم رفته که چند نفر تو اون حیاط جان به جان افرین تسلیم کردن خود من ده باری با باسن و دهن و کمر و اینها روی اون سنگهای لیز و سر و کفی خورده بودم زمین حداقلش … لیز میخوردیم ها … یهو میدیدیم رفتیم رو هوا و بعد گرومپ …. معاشقه اندام ما با سنگ مرمر !!!! دیگه یاد گرفته بودیم دست به دست هم میدادیم و مث خرچنگ راه میرفتیم تو خونه اینها … بس که سابیده بود همه چی صاف شده بود ! یادش بخیر عروسش رو میدیدم یاد کزت می افتادم !!

چند وقت پیش تو آرایشگاه بودم که دختره شروع کرد به درد دل کردن … میگفت مامانم خونمون نمیاد … سال به سال یه بار میاد و یه زیر انداز سفید میاره و میندازه زیرش و هیچی هم نمیخوره … میگفت خونش که میریم همون دم در روزنامه میندازه و میگه برید حموم … زیر یه ساعت از حموم در بیایم باز میفرستمون تو حموم … بعد باید با حوله مخصوص خودمون رو خشک کنیم و بعد لباسی که مامانم خودش شسته بپوشیم و بعد بریم تو خونه !! نمیگذاره ما کار کنیم و میگه شما کثیفید !

یه دوستی داشتم تو دانشگاه که سر کلاس میخوابید … یه دختر ۲۰ ساله که با مرد سی و هشت ساله ازدواج کرده بود و عروس سه چهار ماهه بود … این همیشه مضطرب بود و خسته … یه بار همینجوری اتفاقی فهمید من هم متاهل هستم و شروع کرد از خونه داری و اینها ازم پرسیدن .. بهش گفتم من هفته ای یه بار با همسرم یا گاهی کسی میاد تمیز میکنه و موقع مهمونی دادن کلا خیلی تاکیدی روش ندارم … میگفت گیلاسی خوش به حالت من دارم دیونه میشم … شوهرم وسواس داره میاد خونه دستش سفید دستش میکنه و دست میکشه رو وسائل …حتی چهار پایه میگذاره میره روی کابینت ها رو هم دست میکشه … میگفت از وقتی میرم خونه دارم تمیز میکنم و میشورم تا وقتی میاد و بعدش هم باید همه چی تمیز باشه تا بریم بخوابیم … میگفت قبل خواب و قبل از معا شقه هم باید من برم حموم و بعدش هم باز غر میزنه و کلافه اس و میگه همه چی کثیفه … میگفت میاد یه مرتبه کشو ها رو میریزه بیرون و دوباره تا میکنه و میچینه …



مادر شوهر خاله افشین وسواس داره همیشه یه چادر دورش پیچیده و غیر از صورتش بقیه اندامش تو این چادر مخفیه … بعد نه باهات دست میده و نه میبوست و اگر کسی هم ناغافل ببوستش میره غسل میت میکنه ! هر جا میشینه باید به ارتفاع و طول و عرض سه متر موجودی در اطرافش نباشه و همیشه یه جوری نیگات میکنه انگار یه تیکه آشغال نَشسته ای &:

به این نمونه ها میگن وسواسی ! نشانه هاشون هم همین های هست که گفتم !! عشق عجیبی به اب دارن و برای اینها نظافت همه ایمان هست حتی کمی بیشتر از همه ! عزیزان دل من راه درمان بیماری وسواس ریختن ادرار ملخ سرپا گرفته روی سرشون نیست و تف و نمک و این چیزها هم جواب نمیده …جادوشون هم نکردن … تمیز هم نیستن !

این عزیزان مریض هستن … مشکل روحی دارن و اینجوری بروز داده … حتی اعتقاد هست که این یک نوع روش بروز اضطراب هستش یعنی یه جور سیستم دفاعی در برابر اضطراب … خواهش میکنم اگر کسی رو در فامیل دارید باهاش کنار نیاید و به دنبال درمانش باشید … این بیماری مثل اینکه ارثی هم هست ولی یه جورایی هم میشه تقلیدی باشه یعنی معمولا چند نفری از اعضای یک خونه میتونن وسواسی باشن … این وسواس میتونه نشانه یه جور ترس باشه یا احساس نا امنی … نفرمایید چرا و چگونه … بالاخره ریشه یابی بشه علتی درش هست … مثلا در مورد نمونه اول همین عدم وجود مرد و اینکه میگفتن شوهرش به خاطر یه زن دیگه ولش کرده .. البته این خانوم خیلی هم بددهن بود و مدام داشت این پدره و خانواده رو باهاشون اعمال مثبت هیژده انجام میداد ! نصف فحش های که من یاد گرفتم به خاطر زحمات این خانوم بود ( ایکون اشک شوق و آموزگار و تعلیم و تربیت ) یا در مورد همون فامیل خودمون بالاخره هویج که نبودن هشت تا بچه زاییده بود و دانه دانه مرده بودن ! کلا گفتم که بی خیالشون نباشید چون هم خودشون زجر میکشن هم بقیه رو ازار میدن !

اینو گفتم یاد این جوکه افتادم… البته خیلی جدیده و برا سال ۲۰۱۱ هستش ولی دیگه از بس اخلاقم ورزشکاریه براتون میگم …

دو تا خانوم به هم میرسن این یکی به اون یکی میگه ببخشید شما شغلتون چیه ؟ میگه من صب بیدار میشم میرم حموم بعد میرم بیرون .. میام خونه میرم حموم میرم صبحانه میخورم باز میرم بیرون … بعد میام خونه میرم حموم و ناهار میخورم باز میرم بیرون بعد میام خونه میرم حموم و یکمی چرت میزنم و میرم بیرون و میام خونه میرم حموم و شام میخورم و باز میرم بیرون باز میام خونه میرم حموم و بعد میخوابم … حالا تو چیکاره هستی ؟ این یکی میگه راستش من هم مث تو وضعم خرابه ولی وسواس ندارم

۵۰ درصد افراد وسواسی مجردها هستند و شیوع این اختلال در افراد دارای در آمد بالا و تا حدودی در گروه های روشنفکرتر بیشتر است .
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 خرداد1389ساعت 22:36  توسط مجتبی  |